دلشکسته و تنها

به جرم اینکه عاشق شدم همیشه دلشکسته و تنهام

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، ***جه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ،پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 11:57 توسط یه بنده خدا|

هـــــــوا...

هـــــــوای غــــــ ـــــــــــ ـــــــــــم است

هــــــوا...

هـــــوای دلتنگــــــ ــــــی ست

هــــــوا..

هـــــوای بغــــ ـــ ــــ ــ ــــ ــــض هـای نشکستــــه است

هــــــوا...

هــــــوای دل مـــ ــــ ـــن است

هــــــوا...

هــــــوای فـاصلــــ ـــ ـــــ ـــــ ـــ ــه است

هــــــوا...

هــــوای دور بـــــــودن هـا ست

هــــــوا...

هــــــوای نبــــــــ ــــــ ــــــــــــــ ــــــــــــ ــــــــودن تــوست

هـــــوا...

همــان هـــــــوای ســــــــــردی ست

کـه بــارش ایـن بــــاران آذری هـم

دو نفــــره اش نکـــــــــــــــــــرد

آری...

همیـــن بــاران را مـی گـویــــم

همیـــن بـــاران کـه بـــــوی نمنــــــــــاک بهـارانـه اش

بـوی نفــــس هـای تــــــــو را بـه یـــــادم می آورد

آه...

دلــــم بدجـــور تنگـــــــــــــــ است

آن قـــدر کـه خـاطــــــره ی هـر کوچــــــه بـاغ

خفــــه ام کـــرده است

دلــــــم از نبــــــــــــــودن ت پـــر است

آن قــدر کـه اضافــــه اش از چشمــــــانـم مـی چکــــــد

و بـارانـــی مـی شـــود و

مـی بـارد بر سقـف لحظـــه هـای تنهـــــــــــایـی ام

و مــــن از پشـــت پنجـــــــره هـای بـارانــــی ام

دختـــرکـی را مـی بینــــــــم

کـه در دالان هـای تنگــــــــــــــــــــ دل کـوچــک ش

از دوری مـــرغ عشــــــــــــق ش

تمــــــام کـــوچـه بــاغ هـا را

زیــر بـــاران چشمــــــان منتظــــــــــــــــــــــــرش

یـک نفـــــــره

بـا یـــــــــــــــــــــــــاد او

قـــــــــــــــدم مـی زنــد
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 20:17 توسط یه بنده خدا|

این روز ها خیلی چیز ها دست من نیست

مثله

دست های تو

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 20:9 توسط یه بنده خدا|

روز مرگم اشک را شیدا کنید

رویه قلبم عشق را پیدا کنید

روز مرگم خاک را باور کنید

رویه قبرم لاله را پر پر کنید

جامه ام را خاک و خاکستر کنید

روی قبرم لاله ها را خم کنید

روز مرگم دوست را دعوت کنید

دور قبرم را کمی خلوت کنید

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 20:7 توسط یه بنده خدا|

میرم تا تو آروم شب ها چشمات بسته شه

دیوار اتاقت از عکسم خسته شه

میرم تا بارون منو یاد تو نندازه

میرم یه جای تازه

میرم با چشمای خیس و قلبی بی گناه

میرم حتی نمیندازی به من یک نگاه

هر جا میرم اما بازم یادت میوفتم

اینو به همه گفتم

میرم جای من اینجا نیست

عشق تو زیبا نیست رویا نیست

میرم جایی که دریا نیست

اسم تو رو ما نیست

غوغا نیست

کاش میشد تا ببینی من اینجا چه تنهام

وقتی که تو نباشی بهم میریزه دنیام

اینجا کسی نیست با چشمای ناز و روشن

بی تو چه غریبم من

از هر جا رد میشم میاد عکست روبه روم

سوخته تو آتیش عشقت شهر آرزوم

دارم آروم آروم مرگو به جون میخرم

دیدی چی اومد سرم؟؟؟

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 20:3 توسط یه بنده خدا|

می خواهم برایت بنویسم

اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتیـــــــــــــــــ..

یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،

مجبور به زیستن هستم.

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود...

یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟

از چه بنویسم؟از نامهربانی هایت یااز  بی وفایی هایت؟

از چه چیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز..؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست

و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟

از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،

دادستان تو را مقصر نداند...

و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشتـــ

اتهام بزند.

شاید از اینکه زود دل بسته شدم

و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم

به نوعی گناهکاری شناخته شدم.

نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند..

که هیچ وقت مرا ندید،

یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود.

عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود

و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی…

امّا هیهات….

که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی…

از من بریدی و از این آشیان پریدی…

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود…

ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.

ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم..

انتظار باز آمدنتــــــــــــــ..

بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد

و علتی برای چشم به راه دوختن

و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم… ))

امّا امشب می نویسم تا تو بدانیـــــــ..

که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از

اشک نمی شود.

چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

امشب دیگر اجازه نخواهم داد ...

که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری…

چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام،

هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم

و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را…

باور کن…

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را…

دیگر باور نمی کنم محبت را…

و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد…   

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 21:28 توسط یه بنده خدا|

وای به حال من… وای به حال من…آخرم منو تنها گذاشت موقع رفتن یکم دلهره داشت
نه به خاطر جدایی از این می ترسید نکنه دیر برسه پیش یار جدیدش…
آخرم تیرشو تو چشمهای من هدف گرفت آخرم زهرشو تو رگهام من جریان گرفت
آخرم خارشو تو دستای من فرو کرد آخرم داغشو روی دل من گذاشت و رفت
آخرم حسرت یه روز خوش و تو زندگیم گذاشت و رفت… آخرشم با غریبه دیدمشو البته نه واسه اون واسه من غریبه بود واسه او یه یار تازه بود…
از وقتی رفتی همه بهم میگن چته؟ چرا همش کنج خونه ای؟ چرا مثل این دیوونه ها سردرگمی…نکنه معتاد شدی؟
اونا از حال و روزم بی خبرن نمی دونن که تو رفتی و من اینجا دربه درم همه میگن اون تورو گذاشت و رفت… همه میگن خودمون دیدیم با چشامون همه میگن تو و اون…
همه میگن دیدنت با خود اون…اونا چرت و پرت میگن بزار بگن…مهم اینه که من تورو… خب منم دیدم تورو با خود اون…
به همه دروغ میگم، به چشام دروغ میگم به دلم دروغ میگم به نفسام که عطر تو باهاش خو گرفته بود دروغ میگم، من دارم به خودمم دروغ میگم…به گلای باغچمون، گنجشک رو درختمون
راستی درخت یادت میاد؟؟ یادگاری نوشتی تا آخر عمر باهامی یادت میاد؟؟
وقتی رفت یه یادگار برام گذاشت عکس جدیدش بود اما تو عکس تنها نبود اون با رقیب نشسته بود راستش می خواستم عکستو از وسط نصف بکنم خیلی سخت بود آخه دستت درست تو دستاش بود اگه می خواستم ببرم دست تو هم باهاش می رفت راستش می خواستم عکستو از وسط نصف بکنم اما گفتم نکنه بفهمی ناراحت بشی  دستم بشکنه یه وقت من از این کارا بکنم قابش کردم روی طاقچه گذاشتمش  هر کی بهم می گفت اون یکی کیه می گفتم…چی می گفتم حرفی نداشتم بزنم کاش کور می شدم این نامرو نمی دیدم اون نامه ای که اون واست نوشته بود نه یک بار صدبار خوندمش یه وقت بهت برنخوره اما باید بگم….حرف دل….فکر می کنم تو صحبتاش یه کم دروغ نوشته بود: فکر نکنی بد بینما! فکر نکن از حسودیمه…راستشو بگم از حسودیمه! بگذریم…
بگذریم، چیه تعجب می کنی آخه تو این ترانه دیگه نفرینت نمی کنم آخه من دوست دارم، می دونم کار بدیه می دونم حرف چرتیه اما اگه یه روز دیگه هفت ماه دیگه یه سال دیگه اصلا هر چند وقت دیگه زبونم لال بشه گوش شیطون کر بشه یارتون گذاشتو رفت من هنوز منتظرم فکر نکنی کینه دارم خیال نکن ازت بدم میاد….
نه من هنوز منتظرم…
من از همون موقع که رفته بودی نامه ای ندیدم نامه ای نخوندم عکسی که بهم دادی چه قشنگ بود من توی عکس به جز تو و اون روی ماه قشنگت که چیزی ندیدم…
اصلا چرا وای به حال من؟؟؟
من که می دونم یه روزی از همین روزا برمی گرده میاد پیشم الان که اینجا نیست؛ درست اما یادش که باهامه
همون یادشه که رفیق غصه هامو بی کسی هامه همون یادشه که مونس بدبختیام و آوارگی هامه….
ولی باز من به همینم راضیم پس وای به حال من!

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 12:16 توسط یه بنده خدا|

و آخرین کسی که در قلبم نشست ، بدجور دلم را شکست …
و آخرین بوسه ای که بر روی لبانم نشست ، احساس کردم تنها هوس است !
و این اولین اشتباه بود ، که بی خیال تو نشدم ، باز هم از التماس ها و بی قراریها خسته نشدم
و این اولین گناه من بود ، که صدها بار به آغوش تویی آمدم که فکر میکردم پر از عشق است
پیش خود میگفتم تو زلالی مثل آب ، هر چه غم است با تو میرود زیر خاک
رفتم زیر خاک و آب گل آلود به من رسید ، ریشه کردم و همه برگهایم خشکید !
و این آخرین غروب من بود برای کسی که صدها بار طلوع کردم !
و آخرین کسی که در قلبم نشست ، درهای امید را بر رویم بست، شدم اسیری در قفس ،که حتی رنگ آسمان را هم نمیبیند ،
که حتی نمیتواند دستان اسیری مثل خودش را بگیرد ، یا اشکی را بر چشمان کسی ببیند
تا به این خیال که مثل  او دلشکسته در این دنیا است به زندگی امیدوار شود..
و اولین کسی که در قلبم نشست ، مثل همان آخرین کسی بود که قلبم را شکست ، و اینگونه هر که آمد به قلبم مثل تو بود ،
همه حرفهایش ، حرف تو بود ، نگاهش به رنگ چشمان تو بود ، گرمای تنش به گرمی هوس بود !
در این دو روز دنیا رنگ عشق را ندیدم ، هر چه بی وفایی دیدم طعم وفا را نچشیدم ، بارها شکستم و افتادم بر زمین ،
اما با همان حال خرابم سینه خیز راه خودم را میرفتم و کسی نیامد دستانم را بگیرد مرا از زمین بلند کند!
و آخرین کسی که در قلبم نشست ، تو بودی و رفتی و باز هم دلم شکست ، اینبار نه از غم رفتن تو ، باز هم از غم شکستن یکی مثل تو…

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 14:41 توسط یه بنده خدا|

احساس می کنم در این چهاردیواری هم غریبم

و هنوزم اشک های روی گونه هایم را حس می کنم.....

غریبه بودن هم عالمی دار.......

ان قدر غریبه هستم که خود را همچون پرنده ایی در قفس می دانم....

پرنده ایی که هیچ کس نگاهم نمی کند و

هیچ کس برایم سوتی نمی زند!!

و با حسرت به پرنده های دیگر نگاه می کنم و اهسته

بی انکه کسی بفهمد گریه می کنم!

 غریبه بودن هم عالمی دار.....

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 14:38 توسط یه بنده خدا|

گفــت:نمیـــخوام قلبـــتو بشکنم...اما منـــطقی باش


مـــا اصلا بــــهم نمیــخوریم


گفتــــم:هــه


....شـــکست....


گفت:میدونســتم قلـــبتو میشکنم با این حرف


امـــا تو نـــمی تونی منـــو به آرزو هام


گفتـــم:قلبمو نگفتم..سنـــگینی حرفت پشتــمو شکست ...بســلامت..


.....رفــــــت ......


رســـید دم در گـــفت خداحافظ...گفتم حالا شــکست...در رو بست رفت...


داد زدم بیـــــداد کردم


هی گفتم ...قلبم ...پشتم.....شکست...


اما اون قیـــــمت اینــــا رو نمــــیدونست

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 14:29 توسط یه بنده خدا|

دیــــوونگی یعنــــی :


عکسشــو تو گوشیــت هی نیگاه کنی ، واســه بار هزارم . . .

انگـــار تاحالا نـــدیدیش

بوســـش کنی مــــــــــحکـــــــــم مــث دیـوونه ها !!

بگــــی خو آخــــه دلم همش یه ذره میشــــه برات . . .

یــــهو از دلتنگـــی بغض کنی و اشــــکات بریزه و آروم تو دلـــت بگی


دوســــت دارمــــ ...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 14:28 توسط یه بنده خدا|

درون مــــــن زنی زندگی مـــی کند


به غایت بینــــهایت لجبـــاز


آستین به فراموشــــی تو که بالا می زنم


با همان ســــماجت کودکـــانه اش


مو به مو سمـــفونی صدایت را در گوشـــم اجرا می کنـــد


 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 14:27 توسط یه بنده خدا|


مي گفت عاشقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...

او رفت و تنها ماند ....

زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد...

از او پرسيدم از عشق چه مي داني ؟ برايم از عشق بگو....

گفت:عشق اتفاق است بايد بشيني تا بيفتد!!!


گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالي خوش...

گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....

گفت:خواستن و گرفتن و براي خود کردن است....

گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از
 
عشقهاي زود....

گفت: عشق دروغي بيش نيست....

 


گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي........

گفتم:عشق يک ماجراست ، ماجرايي که بايد آن را بسازي....

گفتم:عشق درد است ...

گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...

گفتم: عشق تضاد است....

گفتم:عشق جستجوست ، نرسيدن است...... نداشتن و بخشيدن است....

گفتم:عشق آغاز است , دير است و سخت است....

گفتم:عشق زندگيست ولي از يه نوع ديگه.....



به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...

گفتم عشق راز است ....

راز بين من و توست و بر ملا نمي شود ....

هيچ وقت پايان نمي يابد . مگر به مرگ.....

آهي سردي کشيد....

ديگه هيچي نگفت....

سرشو انداخت پائين و آروم از پيشم رفت....



نوشته شده در شنبه نهم آذر 1392ساعت 21:17 توسط یه بنده خدا|

 

به نام کلام دروغین عشق

چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این قلبی را که شکستی و رفتی بنویسم

اما تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم بر روی کاغذ میریخت

و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ

خیس بنویسم.حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و

همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده

قلبی که یک عالمه درد دارد ، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است.

از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم.

نمی توانستم از او که مدتها همدل و همزبانم بود جدا شوم ،

اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود

یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم

تو که میخواستی روزی رهایم کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی

چرا با من آغاز کردی!

مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود

گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی ، از ته دل دوست داشت

اینک که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم انگار آسمان چشمانم دوباره ابری شده

و در قحطی اشک دوباره میخواهد ببارد.اما من مینویسم

مینویسم که یک قلب را شکستی ، و زندگی ام را تباه کردی.

کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم ،

کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با

چشمان خیس به خواب عاشقی می رفتم.

نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم.می خواستم عاشقترین باشم ،

برای تو بهترین باشم ، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.

آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکردم ،

همه به من میگفتند ((دیوانه)).آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل.

دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی ات روانی شده است.

این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم.

این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ،

راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما

دیگر دلم نمیخواهد حتی یک لحظه نیز با تو باشم.

خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم

دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند.

و این بود سرنوشت من و تو! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد .

نیستی که ببینی اینجا زندگی ام بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست.

هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود ، نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت.

بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم.

انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ،

دیگر قلمم برای روی کاغذ خیس نمی نویسد.

خواستم بنویسم که خیلی بی وفایی
.


نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1392ساعت 23:40 توسط یه بنده خدا|


حکـــــــــــــــــــــایت من…


حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما


قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…


دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…


حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه

نزد…


زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…


گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…


حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…


پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را

بشنـــــــــــــــــــــود…(آخ )

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1392ساعت 23:24 توسط یه بنده خدا|


بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی …


دلت بگیره ولی دلگیری نکنی …


شاکی بشی ولی شکایت نکنی …


گریه کنی اما نزاری اشکات پیدا بشن …


خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری …


خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1392ساعت 23:9 توسط یه بنده خدا|

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت را ازت دزدید

و جاش یه زخم همیشگی را بهت هدیه داد ضول بزنی و پر از نفرت شی

 اما حس کنی که هنوز هم عشقتو دوسش داری!

چقدر سخته باز دلت میخواد به یه دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوارش له شدی!

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نتونی بگی!

چقدر سخته وقتی پیششی, وقتی دونه های اشک گونه هاتو خیس میکنه

 مجبور باشی بخندی و نفهمی که هنوز هم دوسش داری!

چقدر سخته گل آرزوهاتو توی باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی...!



نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 14:6 توسط یه بنده خدا|

ای دل! شدی سنگ صبوری برای همـــــــــــه.
همیشه شریک دردهایشان بودی و همنشین دل خرابشان..
همیشه لحظه های تنهایشان با تو تقسیم می شد و بغض های گلوگیرشان با گریه بر شانه های تو جاری می شد.  
ولی کـــــــــــــــاش می دانستند درد تو کمتر نیست، حال تو بهتر نیست..
کـــــــــــاش می توانستی فریاد زنی که تنهایی درد دارد و چه سخت است..
اما ملالی نیست!
شاید، شاید قسمتت این بود.
درد کشیده باشی تا بفهمی حال دلی را که درد امانش را بریده و بفهمی نگفته هایی را که پشت سنگینی یک بغض پنهان مانده.

خدایا تنها مگذار دلی را که هیچکس دردش را نمی فهمد،
 چــــــــــــرا که خود می دانی چه سخت است تنهایـــــــــــی.



نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 14:4 توسط یه بنده خدا|

میدونی؟؟

باید بفهمی وقتی دلت میگیره...تنهایی!!!

باید یاد بگیری از هیچ کس توقع نداشته باشی!!!

باید عادت کنی که با کسی درد دل نکنی!!!

باید درک کنی که هرکس مشکلات خودشو داره!!!

باید بفهمی وقتی ناراحتی...دلتنگی....یا بی حوصله ای....

هیچ کس حوصله ی تورو نداره...!!!

دیگه باید فهمیده باشی همه رفیق وقتای خوشی اند...!!!

همه خودشون انقدر درد سر دارن که حوصله گند اخلاقیای تورو ندارن...!!!

همه اینقدر کار دارن که وقت ندارن واسه تو وقت بذارن...!!!

که به حرفات گوش بدن یا وقتی تنهایی کنارت باشن...!!!

ولی...ولی تو نباید اینجوری باشی...!!!

تو باید سنگ صبور باشی...!!!

تو باید سنگ باشی...!!!

دردای تو پیش دردای اونا هیچی نیست...!!!

تو اصلا سختی نکشیدی...!!!

تو اصلا تنها نموندی....!!!

تو هیچ وقت غصه دار نیستی...!!!

نباید باشی...!!!

فـهـمـیـدی...؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 14:17 توسط یه بنده خدا|

ghabr24.jpg


شاید گل های که بهت دادم و پس بدی ولی یه روزی روی سنگ قبرم گل میزاری


شاید امروز دستاتو بهم ندی اما یه روز روی سنگ قبرم دست میکشی.....


شایدامروز سکوت کنی امایه روزی سر قبرم التماس میکنی که باهات حرف بزنم


شایدامروز آغوشت برام حرام باشه امایه روزباحسرت سنگ قبرمو درآغوش بگیری

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 14:10 توسط یه بنده خدا|

سر خاک من...!!

اونی که بیشتر اذیتم کرد بیشتر گریه میکنه...!!

اونی که نخواست ما رو بالاخره میاد دیدن جسدم...!!

اونی که حتی نیومد تولدم زیر تابوتمو گرفته...!!

اونی که سلام نمیکرد میاد برا خدافظی...!!

عجب روزیه اون روز...!!

حیف كه اون موقع خودم نیستم


نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 21:12 توسط یه بنده خدا|

تنهایی یعنی تهمت نا روا

تنهایی یعنی هیچ وقت کسی نباشه اشکات رو پاک کنه

تنهایی یعنی تو جاده بدون مقصد

تنهایی یعنی ندیدن روزهای خوب

تنهایی یعنی نداشتن سنگ صبور

تنهایی یعنی جشن تولد با قرص خواب

تنهایی یعنی سر سفره عید تنهای تنها

تنهایی یعنی روز عید بدون تبریک

تنهایی یعنی خونه بی مهمون

تنهایی یعنی مهمونی یه نفره

تنهایی یعنی حسرت قدم زدن دو نفره

تنهایی یعنی موقع درد فریاد زدن

تنهایی یعنی اشک بی صدا

تنهایی یعنی خسته اما بدون تکیه گاه

تنهایی یعنی بوی سیگار

تنهایی یعنی قرص خواب

تنهایی یعنی حسرت دیدن چشم نگران

تنهایی یعنی حسرت شنیدن صدای اشنا

تنهایی یعنی حسرت دیدن چشمان منتظر

تنهایی یعنی حسرت شنیدن صدای نگران

تنهایی یعنی حسرت شنیدن صدای اشنا

تنهایی یعنی حسرت یه اغوش

تنهایی یعنی حسرت دستاش

تنهایی یعنی حسرت نگاهش

تنهایی یعنی حسرت گذشته

تنهایی یعنی زندگی با خاطرات

تنهایی یعنی بستن چشم و سیر در خاطرات

تنهایی یعنی سفارش غذا برای یه نفر

تنهایی یعنی سیگار پشت سیگار

تنهایی یعنی بغض خورده شد

تنهایی یعنی نگاه به اسمون

تنهایی یعنی در دل با ماه

تنهایی یعنی تکیه به دیوار

تنهایی یعنی موبایل بدون کانتکت

تنهایی یعنی لحظه های بدون ارامش

تنهایی یعنی زخم خوردن از ادم ها

تنهایی یعنی درد بدون مسکن

تنهایی یعنی  تیغ رگ خون

تنهایی یعنی اسید  صورت

تنهایی یعنی نگاه کردن عکس

تنهایی یعنی گوش کردن صدای ضبط شده

تنهایی یعنی مرگ بی صدا

تنهایی یعنی جسد کرم گذاشته شده تو خونه

تنهایی یعنی دفن بی صدا

تنهایی یعنی قبر بی رهگذر

تنهایی یعنی قبر خاک گرفت

تنهایی یعنی مرده های متحرک

تنهایی رو فقط یه ادم تنها میفمه

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 11:12 توسط یه بنده خدا|

رسم عاشقی این نیست که بگویی مرا دوست داری و بعد از مدتی مرا تنها بگذاری.
رسم عاشقی این نیست که مرا به اوج قله احساسات ببری و بعد مرا از همان جا رها کنی.
این رسمش نیست که پا به پای من بیایی و روزی رفیق نیمه راه شوی.
این رسمش نیست که قلبم را بگیری و آن را بازیچه خودت کنی.
این رسمش نیست که مرا در آغوش بگیری و هوس را به جای عشق برایم معنا کنی.

یکرنگ باش ای تو که ادعا میکنی عاشقترینی ، مغرور نباش ای تو که ادعا میکنی مرا دوست داری ، تو که میگفتی تنها مال منی ، پس چرا برای همه چشمک میزنی.
تو که میگفتی تنها در قلب منی ، پس چرا در قلب همه پرسه میزنی؟
وفادار باش ، ای تو که در آغاز آشنایی وفاداری در حرفهایت بود ، صادق باش ای تو که با دروغ مرا در دام خودت انداختی .
یکدل باش با دلی که تنها به عشق تو مانده و خطی سرخ بر روی همه کشیده.
تو که میگویی مرا دوست داری چرا اشکهایم را پاک نمیکنی ، چرا دلتنگم نمیشوی و مرا صدا نمیکنی؟
به خدا این رسم عاشقی نیست.

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 10:59 توسط یه بنده خدا|

                    33041901219959896850 عاشق خسته...

 

آهای عاشق خسته من ، دستت را بگذار بر روی دل من. میبینی که من نیز مثل تو خسته ام ، میبینی که من نیز مثل تو با غمها نشسته ام. آهای عاشق خسته من ، عاشق دل شکسته ات شده ام ، ببین مرا که محو نگاه زیبایت شده ام.

من اینجا و تو آنجا هر دو دلشکسته ایم ، تا اینجا هم اگر نفسی است برای هم زنده ایم. من برای تو میشکنم و تو برای من ، راه راست بی فایده است ، تقلب میکنیم تا زندگی مات شود در این دایره غمآهای عاشق خسته من ، شب آمده و باز هم یاد تو در دلم ، ستاره ها خاموش ، من مانده ام و وجودم که در حسرت است ، در حسرت یک آغوش …. آغوشی که لذتش تنها با تو است ، دنیا خواب است ، کاش بودی که بیداری ام تا سحر عادت است. آهای عاشق خسته من ،کجا میروی ، جایی نداری برای رفتن ، همه جا ماندنیست ، جز اینجا که نمیتوانیم بمانیم برای هم…. شعر غم میخوانم و اشک در چشمانت ، غم برای یک لحظه رود درمان میشود آن درد حال پریشانت. من برای تو فدا میشوم و تو برای من ، همه وجودم فدایت ، تو آرام بمان تا خیالش راحت شود دل من.. آهای سرنوشت ، با ما هم؟ ما که در زندگی به ناحق باختیم و چیزی نگفتیم،  در آتش عشق سوختیم و باز هم سکوت کردیم ،  با غمها همنشین بودیم و با حسرت نشستیم ، هر چه رفتیم، آخر راه بن بست بود و باز هم نشکستیم! رفتیم و رفتیم تا آخر راه ، آخرش پیدا نشد و ما نشستیم چشم به راه… آهای عاشق خسته من ، دستت را بگذار در دستان من … میبینی که تا اینجا هم با تو ماندم، گفته بودم تا آخرش ، آخر قصه  را هم برایت خواندم….

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 10:54 توسط یه بنده خدا|

تو همچون روز های سرد زمستان
گاهی خشمگین بودی و گاه زلال مثل باران
تو با زلالی و پاکی ظاهری خود

من را سوی خود می کشاندی
و با این بازی بچه گانه روز ها فریبم دادی
ان وقت به فکر منی,ان هم با فریبکاری
خدایا پناهم ده از این زمستان سرد نا بسامان
و گرنه جان دهم در همین روز های سرد بی پایان
روحم از این هم زخم
سردی
تلخی
خیانت
ادم های گرگ نما
تنهایی
دل تنگی
حسرت در عذاب است
ز بس نام تو را بردم ای عزیزترینم
ز غصه و غم لبریزم
خدایا دیگر خسته شدم از این زندگی
خدایا زود تر از وقتش کفن سفید را تنم کن… 

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 10:51 توسط یه بنده خدا|

01292635135165820218 غمگینــم

 

بـه خـودم میـگویـم: قـوی بــاش …

بـه خـودم میـگویـم : مهـم نیستــــ

بـه خـودم شـکـ کـردن را مـی آمـوزمـ …

آیــا واقعـا ارزشـش را داشتــ یــا دارد ؟!

بـه خـودم میـگویـم : همیــشه وقتــ هستــ بـرای فرامـوش کـردن …

حداقـل بـه انـدازه بــاقـی مـانـده ی عــمرم …

ولـی تــه همـه ی ایــن هـا ایـن استـــ …

مـن غمگیـــنم

و دلـــتـــنــگ تـویــی کـه نیستـــی

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 10:45 توسط یه بنده خدا|



من مانند هم سن و سال های خودم نیستم

که هر روز یک آرزویی دارند برای آینده

من تنها یک آرزو دارم

و آن این است که شبی بخوابم و دیگر بلند نشوم

تا نشنوم

تا نبینم

تا نشکنم

تا هر روز چندین بار نمیرم

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1392ساعت 11:51 توسط یه بنده خدا|


جرم من عاشقی بود ، جرم تو شکستن یک قلب عاشق.
در این دادگاه ،اعتراف میکنم اشتباه کرده ام که عاشق شدم…. اما تو همچنان سکوت کرده ای.

جرم من عاشقی بود ، جرم تو شکستن یک قلب عاشق.
در این دادگاه ،اعتراف میکنم اشتباه کرده ام که عاشق شدم…. اما تو همچنان سکوت کرده ای.
کاش تو نیز اعتراف میکردی که قلبم را شکستی، شاهد قلب شکسته ام، دو چشم خیسم است.
اشتباه کردم که قلب کوچک و پر از دردم را وارد این بازی پوچ کردم ، نمیدانستم این بازی برد و باخت دارد ، زیرا من تنها به لحظه هایش می اندیشیدم.
با اینکه می دانستم عشق دلتنگی ، اشک ، غم ، غصه و جدایی دارد  اما باز عاشق شدم، عاشق شدم و در پایان نیز  قلبم به عزای عشق نشست.
اگر جرم من عاشقی بود ، جرم تو سنگین تر بود ، تو یک قلب عاشق را شکستی.
تو احساس را در وجود من کشتی و زندگی ام را به مرز نابودی کشاندی.
حالا تو بگو ای سرنوشت ، قاضی این دادگاه  ، من محکومم یا آن بی وفا.
سرنوشت چیزی نگفت ، چون خودش در این بازی نقش داشت.
در این سوی دادگاه ، من سرگردان و در سوی دیگر سرنوشت و آن بی وفا.
سرنوشت رای را به سود آن بی وفا اعلام کرد و مرا محکوم به حبس ابد در قلب تنهایی ها کرد.
حالا من مانده ام و تنهایی ها. احساس آرامش میکنم با اینکه در قلب تنهایی ها زندانی ام. نه غصه ای از عشق در دل دارم و نه دلتنگ کسی میشوم.
نه انتظار می کشم و نه حسرت.
کاش از همان اول در این گوشه ، در کنار یار با وفایم یعنی تنهایی اسیر میشدم.
کاش هیچگاه عاشق نمی شدم.
ای بی وفا تو مجرم بودی اما من محکوم شدم و اینک تو آزادی و من اسیرم.
 آری سرنوشت ، مرا  اسیر تنهایی ها کرد اما تو را در سرزمین خوشبختی ها رها کرد.


نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 14:48 توسط یه بنده خدا|


آرام باش ای دل شکسته خورده ام ، می دانم که غم بزرگی داری و این روزها حوصله ما را نداری ! می دانم که در غم از دست دادن عشق به عزا نشسته ای.

آرام باش ای دل شکسته خورده ام ، می دانم که غم بزرگی داری و این روزها حوصله ما را نداری ! می دانم که در غم از دست دادن عشق به عزا نشسته ای.
آرام باش که این زندگی ارزش اینهمه غم و غصه را ندارد.
می دانم که از درد تنهایی نایی نداری و دیگر غروری نیز درونت نمانده بیخیال باش و مثل او هیچ غمی نداشته باش.ای دل بی طاقتم او رفت و دیگر نیز برنمیگردد ، منتظرش نباش.
این لحظات زیبای زندگی را به انتظار اینکه روزی دوباره بیاید هدر نده.
او دیگر عاشق تو نیست و دلش با تو نیست.
او که رفت دیگر نمی آید ، اگر عاشق بود هیچگاه نمی رفت.
می دانم که هنوز هم عاشقی ، و هنوز هم منتظر آمدن او هستی ، اما از من به تو نصیحت بی خیال آن بی وفا شو.ای دل ساده ام تو با این شکستگی مرا نیز شکسته ای و خسته ام کردی.
ای دل بی گناهم ، هنوز هم یک عالمه خریدار داری ، و هنوز هم هستند آنهایی که آرزو دارند مال آنها باشی. برو اسیر قلبی شو که لایق تو باشد ، اسیر کسی شو که واقعا عاشق باشد و حرفهایش از ته دل باشد. ای دل بی گناهم او دیگر مال تو نیست ، او دیگر یک ذره نیز دوستت ندارد.
بیخیال آن بی وفا و سنگدل شو ! اگر دوستت داشت هیچگاه رهایت نمیکرد.
اگر عاشقت بود بعد از رفتنش در نامه هایش بر عشق لعنت نمیگفت و وجود عشق را انکار نمیکرد.
آرام باش ای دل شکسته خورده ام! هنوز راه زیادی تا پایان زندگی مانده ، و هنوز هم هستند کسانی که لایق تو باشند. آن سنگدل که با تو بی وفایی کرد را رها کن ، بگذار یک ذره غرور نیز در دلت بماند، خودت را در مقابل او که لایق تو نیست کوچک نکن! بس است هر چه التماس کردی و به خاکش افتادی ، بس است هر چه برایش اشک ریختی.
او رفت و دیگر نیز نمی آید. بگذار برود ، می دانم روزی میرسد که قدر آن لحظاتی که با تو بود را بداند و روزی صد بار بر خودش لعنت بفرستد که چرا رهایت کرد.
ای دل شکسته خورده ام ، آرام باش زیرا تو هنوز یک عالمه خریدار داری.


نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 14:46 توسط یه بنده خدا|


به نام کلام دروغین عشق
چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این فلبی را که شکستی و رفتی بنویسم اما تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم بر روی کاغذ میریخت و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ خیس بنویسم.حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده.قلبی که یک عالمه درد دارد ، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است.
از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم.
نمی توانستم از او که مدتها همدلم و همزبانم بود جدا شوم ، اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود.یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم.تو که میخواستی روزی رهایم کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی چرا با من آغاز کردی!
مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود!گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی ، از ته دل دوست داشت.اینک که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم انگار آسمانم چشمانم دوباره ابری شده و در قحطی اشک دوباره میخواهد ببارد!اما من مینویسم.مینویسم که یک قلب را شکستی ، و زندگی ام را تباه کردی.کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم ، کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با چشمان خیس به خواب عاشقی می رفتم.نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم.می خواستم عاشقترین باشم ، برای تو بهترین باشم ، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکردم ، همه به من میگفتند ((دیوانه)).آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل.دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی ات روانی شده است.این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم.این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ، راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما دیگر دلم نمیخواهد حتی یک لحظه نیز با تو باشم.خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم.دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند.
و این بود سرنوشت من و تو! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد .
نیستی که ببینی اینجا زندگی ام بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست.
هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود ، نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت.
بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم.
انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ، دیگر قلمم برای روی کاغذ خیس نمی نویسد.
خواستم بنویسم که خیلی بی وفایی.

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 13:43 توسط یه بنده خدا|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
» از جی بنویسم ؟؟؟؟؟؟؟؟
»
» ناله های BIKAS
»
»

Design By : behnam.com